مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )
845
البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )
بنو حنيفه نيامهاى شمشيرهاى خود را شكستند و از مسلمانان دو هزار و دويست تن كشته شدند و بيشتر آنها كه ماندند مجروح شدند و زيد بن الخطاب - كه رايت دار مسلمانان بود - كشته شد و به هزيمت رفتند و بنو حنيفه به خيمهء خالد بن وليد رسيدند . براء بن مالك چنان بود كه هر گاه جنگ روى مىداد او را لرزهاى بر تن مىافتاد چندان كه مردان بر روى او مىنشستند تا آرام گيرد و چون به حال خود باز مىآمد ادرار او به گونهء برگ نورست حنا بود ، و بعد از آن مانند شير حمله مىكرد . و اين حالت براى او روى داد . سپس بر ايشان حمله برد و ايشان به هزيمت شدند . او در پى ايشان رفت تا ايشان را داخل « حديقة الموت » كرد و آنها در را بر روى او بستند . براء گفت : مرا در ميان سپرى برداريد و به ميان ايشان افكنيد و با ايشان زد و خورد كرد تا در را گشودند . مسلمانان داخل شدند و به كشتار پرداختند و مسيلمه را كشتند . او مردكى كوچك اندام [ 1 ] و بينى فرو رفته بود . وحشى و عبد الله بن زيد در كشتن او شركت داشتند . در آن هنگام مردى بر او گذشت و گفت : « گواهى مىدهم كه تو پيامبر نيستى بلكه بدبخت هستى . » خداوند اين را پيروزى و گشايش براى مسلمانان قرار داد و محكم بن طفيل سرور و سردار بنى حنيفه را كشتند . هنگامى كه مسيلمه دعوى شركت در پيامبرى كرد ، ثمامة بن مالك به دو گفت : اى مسيلمه ! برگرد و ستيزه مكن / كه تو را در اين كار شركتى نيست . / تو در كار وحى بر خداوند دروغ بستى . / خواست تو ، خواست احمقان است / تو را در آسمان هيچ صعود گاهى نيست / و در زمين آرامگاهى . و مردى از بنى حنيفه ، مسيلمه را پس از كشته شدن ، چنين مرثيه گفت : دريغ از تو اى ابو ثمامه ! / دريغ از تو ، اى دو ركن « شمامه ! » / چه مايه آيات كه از تو در ميان ايشان هست / و به مانند خورشيد ، از ميان ابر ، مىتابد . داستان رحّال بن عنفوة گويند وى به مدينه آمد و سنت آموخت و سورهاى از قرآن قرائت كرد . يك بار كه پيامبر از نزديك ايشان مىگذشت گفت : « يكى از اينان دوزخى است . » و چون مسيلمه دعوى شركت در پيامبرى كرد رحال بن عنفوة بدين كار گواهى داد و مردم يمامه شيفتهء
--> [ 1 ] كوچك اندام به جاى اصيغر كه در متن آمده ، ولى طبرى اصيفر نقل كرده كه مردك زرد چهره بايد ترجمه كرد . رك : طبرى ، چاپ قاهره ، ج 2 ، ص 515